وقت
2015-08-08

لعنتی... هر وقت پدر خوانده را می گذارم، همراه چای، همراه یه کتاب خوب، تمام حجت های دنیا بر من تمام می شود.

کاش این حال همین طور ادامه پیدا می کرد. خیلی وقته گمش کرده بودم.

نت های موسیقی این فیلم، یک طور هوس برانگیزی روی تنم راه می روند. انگار کن، قدم به قدم به مغزم نزدیک می شوند. می خواهند تسخیرش کنند. هدفشان میسر می شود. سرم را به عقب می برم. از آرواره ی پایین، از هر دو سمت، مزه ی دهنم را عوض می کنند. گام ها بلند می شود. چشمانم را بسته ام. آنگوس دیولف، در ذهنم تصویر می شود. یک مرد ۴۵-۵۰ ساله، با هیکلی زیاده لاغر، چشمانی خسته، موهای کم پشت در ذهنم تداعی می شود. آدم قرن ۱۹ است. یک وکیل که همه مجرم می شناسندش. ترک آلبوم عوض می شود. آنگوس در آستانه ی در ایستاده، کلاهش در درستش و اجازه ی ورود می خواهد. بارانی مشکی اش را تنش کرده. انگار از دادگاه موفقیت آمیزی بیرون آمده باشد. خسته است. کسی باید بارانی اش را بگیرد. کسی که او را بشناسد. کسی که زخم هایش را بشناسد. حرف هایش را. هرمنوتیک که خواندم ایمان آوردم چنین آدمی هرگز وجود ندارد. تجربه که کردم، باور کردم وجود ندارد. آدمی گاهی خودش را هم نمی شناسد. این نت های لعنتی، تا انگشت های پا آمده اند. ریز که می شوند، درد از کمرم بیرون می رود. محق می شوم بهترین ها را داشته باشم. یک قطره عرق از گودی کمرم پایین می رود. درد از پاهایم خارج می شود. انگشتانم روی کیبورد می لغزد. دارم پیانو می زنم. دلم آهنگ پر شورتری می خواهد. کسی باید باشد که ارکسترهای پر هیجان را داشته باشد. کسی که موسیقی بشناسد. کسی که بخواهد یادم دهد. موسیقی را. نت ها ته مایه های کانتری می گیرند. اما با یک تم غریبی آغشته اند. تکه ای از آسمان را گاز می زنم. از ابرها، هوس خیال کرده ام. دوباره چشمانم را می بندم. می نخورده، مستم. موهایم را رها می کنم. همه تن تصور شیرین می شوم. تصوری نمی تواند این حس را خراب کند. به هورمون ها فکر می کنم. به آن هایی که باید به من منتقل می شده، از مادر. از پدر. یاد حرف مادر می افتم که همیشه می گفت چه قدر غریبه ای. تصور می کنم جایی بعد از بدو تولد، جایی درون رحم مادر شاید، عوض شده ام. من از درون مادر زاییده شده ام که گمان می کرد حاصلش زهرا باشد، نسیم شد. ژن ها با نت ها می رقصند. مسخره ام می کنند. شادم من. با نت ها می رقصم. مسخره می کنیم دنیا را، جدیتش را. ترک بعدی می آید. با صدای ناقوس کلیسا شروع می شود. دلم هری می ریزد. به هم آغوشی با آهنگ ساز این فیلم، با عشق تن می دهم. آدمی که چنین خلق می کند، ارزش هر چیزی دارد. می شود عشق را از کامش گرفت. نا شناخته، نا باورانه. دنیایم بزرگ می شود. یک طرف پهلویم می گیرد. دردی درون وجودم می چرخد. باز پهلویم سرما خورده لابد. این بازی سلول های لوس را دوست ندارم. جلب توجه بی موقعیست. میان وابستگی دو تن، میان هجای دو حرف، همان لحظه ای که آدم به اوج نرسیدن می رسد، یک طور خواهش تمام نشدنی و همیشگیست...من دیوانه وار این لحظه را می پرستم و بعد ...همان لحظه، همان جا، همه چیز را رها می کنی.

ترک عوض شده، بیدار شده ام. چه خوبم. کتاب ها را از جعبه در آورده ام. وقتش رسیده برخی را ببخشم. آن ها که نیازشان ندارم. آن ها که همیشه در جعبه اند. باید بروند و به دست کسی برسند که شاید بخواندشان. من، من شده است امشب! شیدا شاید.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 82 ،
2015-08-09

تا یه دوره ای خیلی باور می کردم. حالا نیاز دارم کمی باور کنم! دنیا به چشمم دروغه.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 88 ،

دو سیب زمینی بزرگ انتخاب کردم. از سمت یک سطحش، پوستش را کندم و از همان سمت، گودش کردم. داخلش را با روغن زیتون با برس، آغشته کردم. کفش را پنیر ورقه ای گذاشتم. مرغ را جداگانه پختم. بعد از پخته شدن، مرغ ها را داخل سیب زمینی گود شده چیدم. چند قارچ هم قاچ کردم و روی مرغ ها چیدم. کمی پیاز داغ هم رویش پاشیدم. دو باره دو ورقه پنیر روی ماحصل قضیه چیدم. بعد هم، پیازچه را اضافه کردم. با قاشق سطح بر آمده را خواباندم و یک تخم مرغ شکستم و روی دو تا سیب زمینی ریختم! حالا هم توی فر گذاشته ام تا ما حصل دست رنجم را بخورم.

فکر کردم با سیب زمینی های تراشیده چه کار کنم. ریختمشان توی قابلمه ی آب جوش و نمک. بعد که پخته شد، با گوشت کوب (هم زن برقی ندارم) لهشان کردم. بعد هم کمی نمک و روغن زیتون و سس مایونز اضافه کردم. خوب مخلوش کردم و آخر سر هم کمی شیر اضافه کردم. خیلی زیر اجاق را پایین نگه داشتم و بعد که شیر اضافه شد و مخلوطش یک دست شد، کلن گاز را خاموش کردم. انتظار دارم ماحصل خوش مزه شود.

می شد سبزیجات خوش مزه هم اضافه کنم که نکردم.

فر را روی دمای ۳۵۰ درجه گرم کردم و بعد هم سیب زمینی ها را در همان دما گذاشته ام تا بپزد.

فکر کنم دفعه ی بعدی، به جای مرغ، گوشت چرخ کرده یا سوسیس اضافه کنم. بد نشود.

هم وقت گیر بود، هم کلی ظرف کثیف شد! امیدوارم الا اقل خوش مزه باشد.


بعدن نوشت:

۱- سیب زمینی ها خیلی نپخته بودند. احتمالن باید از نوعی انتخاب بشه که سریع تر می پزن.

۲- پنیرش زیاد شده بود! کمی شبیه پوتین شده بود. شاید فقط زیرش کمی پنیر باشه، کافیه. احساس بدی دارم، از شدت کالری وارد شده به بدنم. چربی خونم شونصد شده فک کنم!





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 86 ،

میان دوستانم کسانی که معتقدند -و درست هم معتقدند- نسل ما کبود و جزغاله شد، زیاد است. من هم موافقم ولی در همه ی دوران های تاریخی، یک عده بیشتر سوخته اند. حسابش را که می کنم، دهه پنجاهی ها -متولد های اوایل این دهه- یک طور دیگری مشکل داشته اند و ما هم و بعد از ما هم.

کنفرانس برلین که برگذار شد، جغله ی دبیرستانی بودم. سال اول گمان کنم. خانمی که آن وسط می رقصید، برایم از همه با مزه تر می آمد. آن یکی که برهنه شد، نمی فهمیدمش. تنها می فهمیدم کسی -شادی امین- خیلی اذیت شد. خاطرم هست که تنها کسی بود که اعتراض رسمی کرده بود و شرق - یا همشهری آن روزها- در رابطه اش خوب می نوشت. حالا که برنامه اش را می بینم، حس متفاوتی دارم. ۱۶ سال از آن روز گذشته است و من به خوبی خاطرم هست روزی که در کلاس معارف، آشوب به پا کردم. گفتم لاریجانی خیلی کار خوبی کرد که برهنگی و رقص و داد را هم زمان نشان می داد. آن موقع ها تحت تاثیر پدر بودم. پدر می گفتند که این کارها، جو گیریست. سعی می کردند حالیم کنند که ببین پدر جان، اگر در زندگی ات جو گیر شوی، همین طور عمل می کنی. پدر طرفدار پر و پا قرص دولت آبادی هستند.- همه ی کتاب های ایشان را برایشان خریده ام. حتی چاپ نشده ها را. همه ی نقد ها و ... پدر همیشه اهل گفت و نشنیدن هستند :)) البته گوش هم می کنند. منتها، یک طوری که وسط بحث می گویند شب بخیر و می روند!-

خلاصه که برداشت من آن موقع ها از اشک وری و کد ی و ر و ... چیز دیگری بود. گنجی مثلن یک هنجار شکن محسوب می شد -واقعن هم شد- تنها چیزی که هنوز آزارم می دهد، مطمئن نیستم اگر کنفرانس مشابهی برگزار شود، باز هم بعد از ۱۶ سال بتوانیم عقاید مختلف با هم حرف بزنیم. مطمئن نیستم حکممان اعدام نشود. مطمئن نیستم بی هر حاشیه ی برخورد فیزیکی، بتوانیم حرف بزنیم. آدم ها و هم نسل هایمان را این جا می بینم. این هایی که قرار است روشن گر باشیم. یا سرشان به آب جو و کلاب و باسن دختر و بازوی پسر گرم است یا آن قدر درس می خوانند و سرشان توی درس است که درکی از دغدغه های غیر ندارند... باورم نمی شود هنوز یاد گرفته باشیم حرف بزنیم. یاد نگرفته ایم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 83 ،

دانشگاه نرفتم. جین کل هفته را نیست و من مقاله هایی که باید می خوندمو نخوندم چون هنوز خودش نمی دونه باید چی کا کنم. بازم به برایان خدا وکیلی، اولش عالی شروع کرد. بعدش یهویی توش موند. این یکی از همین اول نمی دونه می خواد چی کار کنه!

چرا یه استاد خوب کار بلد که بتونه دستمو بگیره، منو نمی خواد؟! اصن چرا من می ترسم واسش اپلای کنم؟! واسه طلاق از بروسه یعنی؟!

خوب نیستم هیچ، بدم. از دیشب بدم.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 94 ،
2015-08-13

من در امکانات بدی بزرگ نشده ام. کلاس ورزش رفته ام و یک کلاس خط و کلاس زبان. خیلی از بچه های دوره ی ما، این امکانات را هم نداشتند. من اما بسکتبال را یاد گرفتم تا انگشتم برگشت. شنا را هم تا وقتی مریضی گرفتم و مادر ترسید. اسکواش را خودم پیش را نگرفتم. با این که دوستش داشتم، اما مسیرش خیلی دور بود. مربی هم رفت تهران ... کلاس خط را دبستان بودم که شروع کردم. یک بار گفته بودم که ده ساله بودم عضو انجمن خوش نویسان شدم. مسابقات علمی مدرسه هم، تا استان پیش رفتم. دیپلم زبانم را پیش از لیسانسم گرفتم و نمره ام عالی بود.

بچه ی خوبی بودم. خانواده ام همه ی سعیشان را کردند که در حد توانشان بهترین ها را برایم فراهم کنند و من همیشه حس خوبی نسبت به خودم داشتم. تا این که ...

اخیرن دوستی پیدا کردم که سختی هایی که تحمل کرده از تصور من و هم نسلانم سخت تر است. سختی هایش را حتی نسل مادرم هم تحمل نکرده اند. از وقتی با وی دوست شدم، حس گناه می کنم و همه اش خودم را به خاطر استفاده نکردن از فرصت های زندگی ام به نحو احسنت، سرزنش می کنم. طوری حرف می زنم که انگار من هم سختی های او را کشیده ام. او همیشه خودش را با من جمع می بندد و ما خطاب می شویم. از طرفی خوش حالم که حس هم دردی را به او منتقل کرده ام. از طرفی ناراحتم که خودم را سرزنش می کنم. با خودم می گویم اگر فلانی جای من بود و امکانات مرا داشت، لابد الان هاروارد بود. این حس فلجم می کند. وی حتی مرا به خاطر داشتن زندگی ام قضاوت و سرزنش می کند و هرچند من کم از زندگی ام به او گفته ام، اما همیشه حس گناه بدی دارم.

مادر معتقد است دوستی ما به نفع من نیست و من دیگر چشم و گوش بسته این حرف های مادر را قبول می کنم. از بس که راست می گویند و از بس که آدم ها را بهتر از من می شناسند...

من اما نمی دانم چگونه از فرصت های زندگی ام بیشتر قدر شناس باشم. نمی دانم چگونه حس بهتری نسبت به خودم پیدا کنم. گاهی قانع می شوم که هرکس تاب درصدی از مشکلات را دارد و خب، مثلن من ضعیف ترم. اصلن آدم ها باهوش تر و قوی تر و ... این ها هستند و این تر بودن، همیشه با ماست. اما گاهی، خودم را در حدی سرزنش می کنم که مریض می شوم. می گویم چطور فلان وقت این همه امکانات داشتم و حالا ندارم؟!‌جطور از امکاناتم استفاده نکردم و ...

با خود ضعیفم، نمی دانم چطوری برخورد کنم؟ نمی دانم حسم غلط است؟ باید چه کارش کنم؟ جطوری ازش رهایی پیدا کنم؟!

تنها کاری که می کنم این است که بهش فکر نمی کنم. اما شب ها چه؟ قبل خواب؟ ساعت ناهار؟!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،
2015-08-14

یک برداشت ساده از بتهوون را خواندم که نوشته بود: این آدم دردش -ناشنوا شدنش منظورش بوده!ـ را در سمفونی هایش نواخته است. من مخالفم. این آدم استعداد غریبی داشته و خاص بوده است. برخی هامان خاص تر از بقیه ایم و خوشمان بیاید یا نیاید، واقعیت همین است...اما:

توی بالکنی نشسته ام. این خانه خوب است. حیف که صاحبش وقتی برگردد، مال من نیست. آن خانه، منهای شصت است. پنجره ی کوچکی دارد و نمی دانم چرا آن جا را گرفتم!

می دانید، آدم خوش شانسی بودم. خانه ی اولم را ندید انتخاب کردم خیلی خوب بود. وسایلم را نو خریدم و زندگی خوبی راه انداختم. ماشین هم خریدم و خلاصه کیفم کوک شد. رابطه ی عاطفی هم ساختیم. آن هم آن موقع هایش خوب بود. فاندم هم خوب بود. بیشتر از خیلی ها... تا این که ورق برگشت. من از دست دادم. همه را از دست دادم. به میل خودم هرچی بود خراب کردم تا دنیای بهتری بسازم. همه می گفتند بساز و بسوز تا شر دکتری ات کنده شود. گوش نکردم. از آن روز به همه می گویم آدم بدشانسی ام.

همان قصه ی معروف است که می گوید خراب کردن بسی آسان است اما ساختن خیلی دشوار! همین است. واقعن همین است. این وسط، خودم را باختم. سخت بود. باختنم گران تمام شد. افسرده شده بودم. مریض شدم. زمان گذشت و تسکین دردهایم شد. تنها مرحمی شد و ... برگشتم ایران. نگاه دوست و همسایه و فامیل سنگین بود. خیلی سنگین بود. برگشتم این جا. تعلیق هنوز هست و قطعیت معلوم نیست کی رخ نشان دهد. من هنوز معلقم، مثل سیبی در هوا! یک روز بد بدم و روز بعد خوبم.

اما هنوز امید دارم. از ویرانی که به پا کردم، شادم. مثل انقلابی بود در سی سالگی ام! ترسناک و غرنده. دهشتناک و لرزان. طوفانش را گذرانده ام. دارم از نو می سازم و سعی می کنم خوب و محکم پایه ها را بسازم. برای همین خانه ام جای طبقه ی بالا، پایین است. ماشین نخریده ام و صرفه جوی اقتصادی شده ام. از مردهای سفید، دیگر خوشم نمی آید. از آن بیبی فیس ها هرگز. دوست پیدا نکرده ام... دقت می کنم هرکاری که قبلن می کردم و هر راهی که قبلن می رفتم را با احتیاط چند برابر انجام می دهم.

درست است همان مسیر بقیه را نرفتم، اما مسیر خودم را پیدا کرده ام. درست است هنوز جوابی نگرفته ام اما همه چیز به زودی معلوم می شود و نمایان می شود گام بعدی ام چیست. راستش، قوی تر از قبل، خودم را پخته تر از قبل و هدفم را متعالی تر از قبل می بینم و فکر کنم این نتیجه ی دردهاییست که کشیده ام.

من مجوعه ای از داشته ها و دوست داشتن هایش است. مجموعه ای از عشق الهی پدر و مادر و برادرش و خیلی متاسف است کسی این ها را نداشته است اما امروز فکر می کند، من بابت نداشته هایم به کسی برتری ندارم و محق نیستم. یک تصویر روشن از خودم دارم و نقاط ضعف و قوتم را می شناسم و بابتشان قدر شناسم. الهی شکرت.




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 2136
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 3
  • بازدید این ماه : 128
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 7
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه